شب قدر عشاق
موج های غم همه بر ساحلم ویران شده
این کویر خشک دل آماده باران شده
کی تواند قطره آبی سبز گرداند دلی؟
لطف رب,آغوش دلبر راه دلداران شده
من خدایم را میان کوه غم ها یافتم
باز هم او باعث شوق وصال واین غم هجران شده
(حسین درویش)
موج های غم همه بر ساحلم ویران شده
این کویر خشک دل آماده باران شده
کی تواند قطره آبی سبز گرداند دلی؟
لطف رب,آغوش دلبر راه دلداران شده
من خدایم را میان کوه غم ها یافتم
باز هم او باعث شوق وصال واین غم هجران شده
(حسین درویش)
***یکروز درون آسمانیم***
***یکروز درون یک حصاریم***
***یکروز شبیه کوه سنگیم***
***یکروز ولی گرد و غباریم***
***یکروز پی سبزی برگیم***
***یکروز پی تیزی خاریم***
***یکروز پی فهم خداییم***
***یکروز پی رونق کاریم***
***هر روز سر سفره ربیم***
***یک روز سر سفره یاریم***
***یکروز همه غرق تماشای زمانیم***
***یک لحظه به دنبال خدا در شب تاریم***
(خدا رو فراموش نکنیم)
(حسین درویش)

تار عنکبوت
تا صبح زیبای وصال چند باری بشکنم؟
چندین سوار خسته را از پای باید افکنم؟
چندین گل پژمرده را پژمرده تر باید کنم؟
چندین درخت سبز را از ریشه باید بکنم؟
چندین شب تاریک را تا صبح باید سر کنم؟
چندین سیه چشم حریص را باید تر کنم؟
چند باری یاد تو آرام این جانم کنم؟
چندین کویر خشک را با اشک خود من نم کنم؟
تا کی ببینم خواب تو تا کی بگویم شعر یار؟
تا به کی افسوس تا کی میکنی از من فرار؟
خرمای تار موت را تا کی ببافم در خیال؟
پس چرا اقبال با من نیست حتی توی فال؟
شرم من از عنکبوت و تار آن کنج اتاق
سهم من اما فراق است و فراق است و فراق
بارها پرسیده ام این را، ز خود این بار هم
یک جواب دلنشین یک لحظه دل کندن ز غم
آن همه طاووس نازد،فخر ورزد هر زمان
روی ماه یار من رنگین تر است یا بال آن؟
او اگر یار مرا بیند که میچیند پرش
عادت این صد هزاران ساله افتد از سرش
باز میگردم دوباره سمت این دیوار گرم
باز هم خیره به این یک عنکبوت و باز شرم
(شعری از حسین درویش)

مادر
مادر برابر با تمام آسمانهاست ... آغوش او زیباترین آغوش دنیاست
مادر دلش گریان تر از ابر بهار است ... اما لبش خندان تر از یاس شکوفاست
مادر همان زیباترین حرف زمین است ... در هر نگاه خسته اش دنیای معناست
مادر دلش دریا و در عمق وجودش ... آتشفشان حس و زیبایی و گرماست
مجنون مادر هستم و او را پرستم ... مادر برابر با تمام عشق لیلاست
انسان اگر شب را به موجودی بدل کرد ... مادر نه تنها شب که بالاتر ز یلداست
مادر همان پایان خط عشق ورزیست ... روزش مبارک روز او زیبای زیباست
(شعری از حسین درویش)
این شعرم تقدیم به مادر خودم و تمام مادرای عزیز که هر چی داریم از وجود اوناست...روز همه ی مادر ها و خانم های عزیز مبارک

عشق...
باز امشب در دلم شوق حضورت را تمنا میکنم...
باز هم یک گوشه ام،بنشسته ام،روی چو ماهت را تماشا میکنم...
باز هم مجنون منم لیلی تویی عشقی میان است...
باز هم من هیچمو افسون تویی قصه همان است...
باز هم لیلی دو چشمانش به زیبایی ابروست...
باز هم من هر چه دیدم هر چه می خواهم همه اوست...
باز هم خرمای تار موت جانم را گرفت...
باز هم نبض دقایق های من را غصه و ماتم گرفت...
باز هم لیلی پرستیدن گناه سال های من شده...
باز هم یادت،نگاهت و همین شوق وصالت بالهای من شده...
باز هم ویران شوم تا سازم از نو عشق او را...
باز هم تکرار خواهم کرد هر شب مشق او را...
(شعری از حسین درویش)

برگ سبز
می نویسم روی برگ،آنکه می خواهم کجاست؟
من کنارش نیستم،دل دمادم زیر پاست
روی آن برگ کبود،می نویسم نام یار
نام او خود مرهم است،مرهم این حال زار
برگ هم با خود بگفت،این نوشتن را چه سود؟
رفته است آن یار تو،محو گشته همچو دود
برگ اما بود سبز،سبزتر از هر زمان
چون که نام یار من،حک شده بر روی آن
دل چه می خواهی ز من؟خنده شد بر من حرام
یار رنگین صورتم،کو وفا و کو مرام؟
گر نخواهی عشق من،گر برانی از درم
باز میگیرد دلم،باز می بارد دو چشمان ترم
کاش بی نامی نبودم کاش برگت میشدم
کاش با این حال زارم پیش مرگت میشدم
(شعری از حسین درویش)

گل بی خار
من گلی هستم ولی خاری ندارم...خسته ام،پژمرده ام یاری ندارم
بوده ام،هستم ولیکن...یار من،من بی تو فردایی ندارم
آن نگاهت را مگیر از چشم من زیرا...نگاهم پاک شد من چشم بیماری ندارم
من که در تاب و تبم چون ماهی بی جان بیاو...دست خود بگشای،سمت من بیاور من که آزاری ندارم
هر چه می آیم به سویت این ره پر پیچ و خم را...باز هم دورم ولیکن جان من،من بی تو دلداری ندارم
من تمام کار من عشق است اما...گر نباشد آن دراین دنیا دگر کاری ندارم
من که اکنون مانده ام،زارم،خموشم...تو طبیبم باش جز تو من که تیماری ندارم
من گلی هستم ولی خاری ندارم...خسته ام،پژمرده ام یاری ندارم
(شعری از حسین درویش)
بچه هارو تو این شعر بیارم...
(خاطرات یک ترم...)
واژه ها را یک به یک من روی کاغذ میفشانم...
خودم را بر در این خاطراتم میرسانم...
بگویم ترم را از بیخیالی های اول...
بود ترمی که قارچش را بود استاد انگل...
از آن استاد گویم کاندر آن روزای آخر...
به یاد برگه ای افتاد و سر فصل های دیگر...
و یا از امتحانات و شبیه دانه های قهوه گشتن...
و از بیداری مفرط مثال جغد گشتن...
یا بگویم از کلاس و همکلاسی های صد رنگ...
یکی جدی،یکی غمگین،یکی شوخ و یکی دائم سر جنگ...
یکی دائم سرش بر کار و بر همراه(موبایل)خود بود...
یکی در هر کلاسی خواب و یک دنبال مد بود...
یکی از سلف میخورد و یکی هر دم به آبیز...
یکی را بدترین فصلش چه بود؟این فصل پاییز...
یکی دوری ز همسر را تحمل مینماید...
یکی در ذهن خود رویای خوب انتقالی پروراند...
یکی دائم به وبلاگ و یکی tea نوش بودش...
یکی دنبال جزوه وان دگر باهوش بودش...
ولی خوب و بدش هر چه که بود اکنون گذشته...
به روی قلب هر bdp ای این را نوشته...
که هر ترمی برای ما پر از ناگفتنیهاست...
پر از شیرینی و تلخی،پر از ماندن و پر از رفتنیهاست...
(شعری از حسین درویش)
تقدیم به همکلاسی های گلم
![]()
امشب قلم را می کشم بر روی کاغذ....من حرف خود را با قلم ها می نویسم
امشب به روی تخت خود آرام خوابم....من آرزو دارم که خوابم را بسازم
خوابی ببینم لانگمن یکجا نشسته....کرمانی سوی دیگرش بی تاب و خسته
گویم که جان مادرت این چه کتابیست...استادمان هنگیده است ازبس که عالیست
بگویم لانگمن ای مرد دانا....چه گفتی در کتاب از زن زایا؟؟؟
تو این طوری که گفتی بچه آری!!!!....ره نه ماهه شد هفتاد سالی!!!!
لانگمن به من گوید که ای دندانپزشکم....ای که دراوردی تو آه و وای و اشکم
من هم نمی دانم ولی دردبزرگیست...دندان،جنین،این دو چه دانم که چه ربطیست
تو هم برو جای دو خط شعری که گفتی....لانگمن بخوان فردا جنین را تو نیفتی
او رفت و من ماندم میان تخت خالی....من ماندم و خوابی دگر خوابی خیالی
در روز آزمون این سخن را یاد آور....من دیده ام این پند را در پشت خاور
دندانپزشکان صندلی ها را بسوی هم کشانید....برگ تقلب را به دست هم رسانید
(شعری از حسین درویش)
در پایان هم جا داره از چند نفر تشکر کنم...اول از همه از پدر و مادرم تشکر می کنم که با اینکه حتی یک دورم لانگمن نخونده بودن بازم تونستن من رو به دنیا بیارن...دوم از مردم ایران که فقط دعای خیر اونا بود که به من قوت قلب داد و در اخرم از همه همکلاسی های گلم...
یک نفر،یک همکلاسی،یک رفیق.....یک سلام بی اثر اما دقیق
باز هم صبح آمد وروزی دگر.....باز هم من،باز هم او بی ثمر
همکلاسی ها چرا اینسان شدید.....پس برون آیید از خود بس شدید
من،کلاس،استاد،چندی مرد و زن.....گر نگاهم بد بود من را بزن
من بدون وقفه گویم یک سلام......من نخواهم یک جواب بی کلام
پس تمام است این سخن حرفی بزن.....بشکن اکنون پیله را طرحی فکن
طرح کن نقش مرا ای هم کلاس.....نقش ما یک دوستیست اندرکلاس
شاعرو ترانه سرا:حسین درویش
اهنگ ساز:حسین درویش
تنظیم و میکس و مسترینگ:حسین درویش
مشوق:رضا دادرس
سروده شده در کلاس استاد ملکانه
تقدیم به همکلاسی های گلم