یک داستان واقعی...از روی سادگی

این داستانِ یک دکتر است. کوتاه و آموزنده... امیدوارم ازش خوشتون بیاد...

ادامه نوشته

شب امتحان...

همه ی شبا با اینکه تیره و تار هستن ولی بعضی شبا هستن که واقعا واسه ما رنگ و بوی دیگه ای دارن...

بعضی ها میخوان که این شب هرچه زودتر تموم بشه و صبح روشناییش رو با خودش بیاره. بعضی دیگه هم دوست دارن که یه ساعت میداشتن و زمان رو همینجا واسه چند لحظه توی همین تاریکیش نگه میداشتن...

امشب یکی از همین شبای خاطره انگیز و چه بسا تلخ برای بچه های خوابگاه دندونپزشکیه. چرا که یه جورایی همه فردا یکی از سخت ترین امتحانات دوره عمومی دندونپزشکیشون رو پیش رو دارن: ۹۰ی ها: بیو. ۸۹ی ها: فیزیو. ۸۸ی ها: پاتو. ۸۷ی ها:تشخیص و ۸۶ی ها هم:ارتو...

الان که ساعت حدودا از ۳ نصف شب هم گذشته ولی انگار با بقیه شبا یه فرق اساسی داره...

گروهی که تونستن به زور قهوه و چای و نسکافه تا این لحظه خودشونو سرپا نگه دارن در حال کشیدن نفسای آخر هستن و تندتند جزوه ها و کتاباشون رو ورق می زنن. بعضی ها هم که دیگه از هرچی درس و امتحانه خسته شدن درحال پرسه زدن تو face book ، ورق بازی کردن و یا چرخیدن در سالن و یا حیاط خوابگاه هستن. گروهی دیگه هم که راحت و آزاد از هفت دنیا. قربه الی الله گفته و در بستر خود آرمیده اند...

براستی که شب عجیبی است شب امتحان...!

من اومدم...!!!!!

با سلام به همه دوستای خوبم در دانشکده دندونپزشکی بیرجند

ممنونم از اینکه منو به عنوان عضو افتخاری در وبلاگتون پذیرفتین و همینطور از دوست عزیزم آقای رضا دادرس که لطف کردن و user & password وبلاگ رو در اختیارم قرار دادن تشکر میکنم...

البته من یه عذر خواهی بهتون بدهکارم... بابت اینکه یکم دیر شد...امتحانای میان ترم بود و سختیای شب امتحان...!!! هنوز میان ترما تموم نشده آخر همین هفته باز پایان ترما شروع میشه...!!!

 ولی با این حال امیدوارم بتونم بیشتر بهتون سر بزنم و در جمعتون مفید واقع بشم...

امیوارم اولین ترم تحصیلی واستون ترم پر از خیر و برکتی باشه...

براتون آرزوی موفقیت میکنم و همتون رو به خدای بزرگ میسپارم...

دوستدار همیشگی شما

مجتبی ب

دندانپزشکی ۸۸ زاهدان